صفحه اول  -  درباره ما  -   تماس با ما  -  نظرسنجي  -  گالری عکس

شنبه 9 مرداد 1389

 

همه خبرها      بهترین ها      سینما خاطره      مقاله      نقد و بررسی      چهره و خبر      گزارش      گزارش اکران      گزارش تولید      گفتگو     

جستجوی خبر   

عناوین آخرین خبرها:

شهاب حسینی در فیلم‌های کیانوش عیاری و اصغر فرهادی بازی می‌کند  -  "شعله" این ماه 35 ساله می‌شود  -  "فاصله‌ها"؛ اثري موفق در تقابل با امواج نانجيب و مزاحم  -  فیلمنامه سری سوم "عملیات 125" با نظارت افخمی نوشته می‌شود  -  تغییر مدیران در معاونت سینمایی / رفع توقیف فیلم "سنتوری"  -  "زير درختان زيتون" كيارستمي يكي از 100 فيلم توصيه‌شده به تماشاگران شد  -  فروش "آغاز" كريستوفر نولان از مرز 100 ميليون دلار گذشت  -  فیلم جدید علیرضا امینی به "انتهای خیابان هشتم" تغییر نام داد  -  "تایتانیک" سه بعدی می شود  -  کارن همایونفر موسیقی "پرنسیپ" را می‌سازد

چیزی که بی گمان به زمانهای دوردست می دانسته ای

نگاهی به فیلم « پنج » ساخته ی عباس کیارستمی

به راستی تعاریف ما از سینما به کجا می رود؟ و آیا هر فیلمی ، تعریف دیگری از سینما نیست؟ زیاد وارد چنین بحثی نمی شوم. فقط می خواهم تجربه ی دیدن فیلمی از کیارستمی را با شما در میان بگذارم ، پنج . فیلمی که به گمانم نسبت به باقی آثار ایشان کمترین توجهی به آن شده است. چیزی پس از دو سه دقیقه از فیلم نمی گذرد که می فهمیم به هیچ عنوان با فیلمی مشابه آنچه تاکنون دیده ایم روبرو نیستیم . این دیگر چه سینمایی است ؟ از مستندترین فیلمهای ممکن هم مستندتراست و در عین حال به رازی می ماند که با وجود تسلط کامل بر واقعه ، هیچ کاری برای کشف آن ، از دستمان ساخته نیست. دوربین مدتهای مدید کادرش را می بندد و تنهایمان می گذارد . دقایق از پس دقایق می گذرد و هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. گویی عکاسی با دوربین اش به قصد عکاسی، منظره ای پیدا کرده و دوربین اش را آماده نگه داشته تا به محض آماده شدن صحنه و جور شدن شرایط ، عکسی بگیرد . اما اینجا صحنه و واقعه ی خاصی وجود ندارد که برای عکسبرداری آماده شود . "پنج" ، اوتی ها ، انتظارها و علافی های عکاس فرضی مان است . پس ناگزیریم نگاهمان را تغییر دهیم و منتظر هیچ ترفند از پیش تعیین شده ای نباشیم . اینجا من وفیلمساز کنار هم مینشینیم تا ببینیم در این تصاویر ، ودر این چیدمان شکاری ٬ به چه توانی از اندیشیدن دست خواهیم یافت. و آیا این تجربه ی عجیب در سینما اصلا راهی به اندیشه دارد؟ آیا کارگردان از قبل چیزی برای بیان نداشته و صرفا بعد از پیدا کردن محلی برای دوربین اش ، بستن یک کادر وضبط یک واقعه ی بی آغاز و بی منتها می خواهد به هر قیمتی که هست تجربه ی جدیدی بیافریند ؟ به گمانم همه ی اینها هست ؛ به اضافه ی موفقیتی غیر قابل چشم پوشی. اما آیا فقط کیارستمی است که از هر تجربه ی فی البداهه ای سربلند به درمی آید؟ گویا شجریان هم در کار بداهه خوانی دست کمی از کیارستمی ندارد . خود او گفته بود ؛ هیچگاه برای اجرای یک قطعه آوازی ، از قبل تمرین نمی کند . و تنها در هنگام خواندن است که با تسلطی که بر دستگاه ها وگوشه های آوازی وحس وحال و شرایط لحظه دارد ، آوازهایش را می آفریند . در نقاشی هم که مثال بارزش کاندینسکی است. کیا رستمی زاویه و موضوع را انتخاب میکند و باقی امور را به خودمان وا می گذارد. اما می داند که انگشت روی چه چیزی گذاشته است و همین نکته هم هست که او را غیر قابل تقلید می کند. اپیزود اول "پنج"، داستانی ترین اپیزود فیلم است. هر چند نمیدانم اطلاق کلمه ی اپیزود بر این تک پلان ها چقدر صحیح باشد. در این جا ، هم شخصیت داریم ،هم کشمکش . هم نقطه ی عطف داریم و هم پایان . تکه چوبی بر لب ساحل و در یک قدمی دریا . در ساده ترین تصور با آمدن موجها تا نزدیکی تکه چوب ، می فهمیم که یک جور نیاز درونی در تکه چوب برای رسیدن و درغلتیدن در امواج وجود دارد. (ممکن است برداشت مرا خیلی احساسی و منحصر به فرد بدانید ، اما به قول بابک احمدی ، نقد فیلم ، گفتگو با فیلم است. من از منظر خود دارم به جهان این فیلم نگاه می کنم.) و سفر؟ به کجا؟ ما به اینها فعلا کاری نداریم. چون همین الان موج ها تصادفا ، تکه چوب را با خود برداشته و برای مدتی به بازی میگیرند و می چرخانند. هر بار با موج ها خیز برمی دارد و باز به جای اولش برمی گردد . پس در مرز همراهی و واپس زدگی در امواج سیر می کند. اما اتفاق جالبی می افتد . ناگهان در یکی از این واپس زدگیها قسمتی از نوک تکه چوب جا می ماند و مابقی طعمه ی امواج گشته و برای همیشه به دریا می پیوندد. تاویلش کمی جسارت می خواهد، اما قطعه ی واپس زده نسبت به کل تکه چوب ، دقیقا تمثال کله ی انسانی است نسبت به هیکل اش. و آیا جز این است که همیشه خواهش ها و آرزوها از مغز آدم می گذرد و بعدها چون پای لذتها به میان می آید مغز متفکر چون تفاله ای فراموش می شود ؟ نمی دانم با این برداشت شخصی ، چقدر موافق هستید ولی هر برداشتی که از این اپیزود اول داشته باشیم دیگر ما را رها نخواهد کرد . اینگونه است که اپیزود های بعدی را همه، زیر لوای این خط فکری( تصادفی) اپیزود اول به تماشا می نشینیم . یاد آن ، چون شبحی برتمام اپیزودهای بعد از خود سایه انداخته و ما با اینکه داریم به اپیزود دیگری نگاه می کنیم ، خلاصی از ماجرای آن تکه چوب برایمان محال است . گویی تکه ای از خودمان را در ساحل گذاشته ایم و مذبوحانه به دریایی بی هدف و بی منتها سر سپرده ایم . و همه اش به این فکریم که واقعا راه بازگشتی نیست؟ و اگر بازگشتی هم باشد که بدتر. با چسب که نمی شود آنها را به هم چسباند. این تن و آن کله که دیگر مثل روز اول نخواهند شد. آرامش از ما سلب می شود و همین برخوردن آرامش تا پایان فیلم، راهگشاست. دراپیزود دوم از ساحل کمی فاصله گرفته و روی یک پیاده رو مشرف به دریا می رویم . دریا در پس زمینه و آدمها در حال رفت و آمد. اگر این اپیزود هیچ اتفاق تصادفی ای مانند اپیزود اول را هم نداشته باشد و ساعتها هم به طول بیانجامد ، باز هم مسئله ای نیست. مسئله آنجاست که فکرمان پی قسمتی از ساحل است که در این نما ، پنهان است و اپیزود اول در آن جریان داشت. بیاییم تصورات مان را نسبت به این اپیزود جمع کنیم و با هم اختلاط کنیم . نکته همین است. ما حین تماشای چنین فیلمی که احساسات آنی مان رابه بازی نمی گیرد ، مجبوریم به دور از ذهن ترین مسایل فکر کنیم و احساساتی جایز آن لحظه، در خود خلق کنیم . آدمها از تراژدی آن پایین بی خبرند و همه با عجله ای نسبی می خواهند خودشان را به کاری ، قراری و جایی برسانند . پس ما می مانیم وتنهایی . اما ما از واقعه ی دیگری باخبریم و به آدمهای بی خبر از آن به دیده ی حقارت نگاه می کنیم . حقارت که نه . در واقع در آنها احساس جرم یا گناه می کنیم .چرا ازاین واقعه ی تکان دهنده بی خبرند ؟ اما مشکل از طرف هیچکدام از آنها نیست . اگر ما هم یکی ازآن آدمها باشیم که هر روز ازآن مسیر می گذرد چه جرمی مرتکب شده ایم که کارگردانی دوربین اش را به محل رفت وآمد ما آورده است ؟ به اینجا که میرسیم با تساهل از کنارآدمها می گذریم و اجازه نمی دهیم ذهنمان با احساسات سفسطه گرایانه مشغول شود . فرض کنیم هر یک از این آدمها مثالی از آن تکه چوب باشند وفکرکنید آیا چند نفر از آنان به سلامت تن به دریای امیال روزانه می دهند ؟ اما صحنه، اتفاق دیگری هم دارد. در آخرین دقایق اپیزود ٬ ناگهان چند مرد آشنا به هم می رسند . لابد سلام و احوالپرسی و از این حرفها دیگر . اما در یک آن ، خداحافظی در می گیرد و یکی از آنها قبل از اینکه به خودش برسد ، متوجه میشود که همه رفته اند و او تنها مانده . ( ما که نمی خواهیم به هرکدام از این اتفاقات ساده ، معناهای فلسفی و یا عرفانی بچسبانیم و بگوییم بالاخره فهمیدیم ؛ فیلمساز فیلسوف با ما چه در میان گذاشت . در این سینما، کارگردان، جایی جلوتر ازمخاطب نایستاده است . هر دو داریم برای انتظار خود معنایی پیدا می کنیم .) اما این مرد تنها مانده ، چقدر شبیه آن قطعه ی جامانده از تکه چوب است و آدمهایی که رفتند چقدر شبیه پاره ی دیگر آن که به دریا رفت . یا اینکه این مرد چقدر شبیه تکه چوب ابتدایی است و آدمهای دیگر چقدرشبیه دریای وسوسه گری که امید رسیدن به آن، شبیه نیازی درونی است. موسیقی هم که مزید بر علت است . تمام ذهنیتمان را به دوش می گیرد و با خود به کادری دیگر می برد. می بینید؟ ما میان روزمره ترین تصاویردنیا، جهانی تراژیک و محنت زده پیدا کرده ایم . من و فیلمساز دستان هم را می فشریم وبه این دنیای معمولی وهمیشگی نگاه می کنیم. اما این بار با یک نوع پیش آگاهی ژرف تر. ما در نقطه ی دید یک هنرمند ایستاده ایم و او به هر آنچه چشم می دوزد ٬ به نگاه ما نیز بدل می شود . اپیزود های سوم و چهارم نیز احتمالا جایی در ساحل همان دریا است. در اپیزود سوم، این بار کارگردان دریچه ی دوربین اش را به چند سگ که در حاشیه ی دریا مشغول استراحت اند، می گشاید. سگها زمان درازی بدون حرکت نشسته ، گاهی سر و گردنی یا دمی در حال تکان دادن می بینیم. در انتها چند تا از سگها برخاسته وکنار هم چند دقیقه ای می ایستند و باز روی ساحل دراز می کشند. در آخر هم تصویر رو به سفیدی می نهد و آنقدر سفید می شود که از سگها جز چند لکه، چیزی باقی نمی ماند. در این اپیزود ، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد . آیا این حیوانات هم ، صحنه ی اپیزود اول را نگاه می کنند ؟ شاید دارند با هم نجوا می کنند. اما به گمانم چیزی که در این اپیزود برای اولین بار در تاریخ سینما اتفاق می افت ، این است که بیننده آنقدر در کوچکترین حرکات معمولی این حیوانات دقیق می شود ، که ناگهان متوجه می شود، دارد به زندگی واقعی چند حیوان نگاه می کند . بله زندگی واقعی. چیزی که در مستندهای مربوط به حیات وحش هم وجود ندارد. در اکثر این مستندها ، حیوانات، مثل یک نابازیگر به بازی گرفته می شوند. که البته روش خوبی است. اما ما داریم از پشت ویزور یک سینماگر اندیشمند٬ به زندگی های مختلف طبیعت، انسان و حیوان نگاه می کنیم. ما به تجربه ی جدیدی در سینما رسیده ایم و با نگاه به تصاویر ، دست به کار خلق تصاویر جدیدی می زنیم . مثلا می توانیم برای هرکدام از آن حیوانات شخصیت بسازیم ، نیاز به وجود بیاوریم و برایشان زندگی های ذهنی مان رابسازیم . یا می توانیم فکر کنیم که این سگها در حین نگاه کردن به منظره ی تکه چوب ودریا ، چه واکنشی در ذهن ونگاهشان بوجود می آید ؟ یا چه خاطره ای در آنها زنده می شود ؟ آنقدر فرصت داریم به ماجراهای گوناگون واقعی و یا تخیلی فکر کنیم که بعد از تماشای فیلم، خستگی وکسالت تماشای چندین فیلم را با خود داریم . "پنج" سینمایی است پر از امکان. اپیزود چهارم هم همین راه را ادامه می دهد. ساحلی دیگر و خالی. این اپیزود با آمدن مرغابی ها از سمت چپ وباز گشت شان از سمت راست تصویر ، تمام می شود. چیزی شبیه یک شعار . قدرتی بالاتر، ما را به بازی می گیرد ؟ طبیعت است که هر لحظه ما را به سازی دیگر می رقصاند؟ و مگر مقتضای زندگی این نیست ؟ اصلا مگر نه اینکه همه ی چنین مفاهیمی آفریده ی خودمان است ؟ پس بالا و پایین رفتن های ما ، راست و چپ دویدن های ما و یک پا دوپا شدن های ما آنقدر زندگی وار و طبیعی است که اگر شعاری است ، شعاری عمومی و همه گیر است . بعید هم نیست که کارگردان برای ادامه ی فیلمش یک زنگ تفریح زده باشد . یک چیز دیگر . شاید اینجا همان ساحل اپیزود اول است. آیا ان تراژدی شورانگیز پابه پای همین مرغابی های رقصنده به هر باد، در جریان بوده است؟ اپیزود پنجم ؛ دعوت به دیداری دیگر است با طبیعت . تصویر آنچنانی هم نداریم. یک ماه پاره پاره و مواج در مردابی تاریک و لبریز از صدای قورباغه . طو لانی ترین فصل فیلم هم همین است که تا سپیده ی سحر به طول می انجامد و تمام می شود . زمانی که آرامش برقرار می شود و نه صدای قورباغه ای می اید و نه ظلمتی باقی می ماند و نه ماهی مواج . شرح لذت از چیزی که در نگاه عمومی لذتی در برندارد، کار سختی است. اما این فیلم پر از لحظاتی است که انسان با خودش تنها می ماند و به غرقه در خویشتن مشغول می شود. به همین خاطر فکر می کنم چنین فیلمی حتا شایسته ی اکران در محیط سینما نیست. چون کارایی آن در سپردن کامل افکار واحساسات در جهت خلق اثری است که در ذهن ساخته می شود. تصاویری در جهان وجود دارد که هیچ درونمایه ی مستقیم وغیر مستقیمی در آن نمی توان پیدا کرد . اما انسان با نگاه کردن به آن ، همواره به شگفتی نوستالژیکی دست می یابد که فراتر از توصیف است . احمد شاملو در یکی از شعرهای " دشنه در دیس" دقیقا به چنین مطلبی اشاره میکند و این عین سینمای "پنج" است . زیباترین تماشاست / وقتی / شبانه/ بادها از شش جهت به سوی تو می آیند/ واز شکوهمندی ﻴﺄس انگیزش / پرواز شامگاهی درناها را پنداری یک سر به سوی ماه است ./ زنگار خورده باشد وبی حاصل هرچند / از دیرباز/ آن چنگ تیزپاسخ احساس/ در قعر جان تو /پرواز شامگاهی درناها وبازگشت بادها / در گور خاطر تو غباری از سنگی می روبد. / چیز نهفته یی ت می آموزد: چیزی که ای بسا میدانسته ای ، / چیزی که / بی گمان / به زمان های دوردست می دانسته ای.

منبع: اختصاصی فیلم نیوز

تعداد مشاهده: بار

ده نوشته آخر

سایه های بلند ذهن بشری - به بهانه نمایش « شاهین مالت » در تلویزیون (علی حاجی پور)

چیزی که بی گمان به زمانهای دوردست می دانسته ای - نگاهی به فیلم « پنج » ساخته ی عباس کیارستمی (مهران اميرحسيني)

داستان یک جادوگر - نگاهی به فیلم "عطر: داستان یک قاتل" (مهران اميرحسيني)

غرش عشق - نگاهی به فیلم « روز سوم » (احسان جاودان)

روایت خط به خط - نگاهی به فیلم « گرداب » ساخته حسن هدایت (احسان جاودان)

فیلمنامه نویس، قهرمان اصلی - نگاهى به فیلم « نقاب » از منظر روایت (سحر عصر آزاد)

پرشتاب و فاقد بداعت - درباره قسمت سوم فیلم « شرك » (وصال روحانی)

جذابیت هاى آشكار و پنهان - نگاهى به بازى هاى فیلم « نقاب » (رامتین شهبازی)

راز بقاء - نگاهی به فیلم صحنه جرم، ورود ممنوع (فرهاد خالدار)

هیاهو برای هیچ - نگاهی به متن و حاشیه فیلم « اخراجی ها » (نرگس خرقاني)

.......................................

>>  همه نوشته ها

Header

::  نقل مطالب و عکس ها بدون ذکر منبع ، نام نويسنده و نام عکاس ممنوع است  ::

همه خبرها      بهترین ها      سینما خاطره      مقاله      نقد و بررسی      چهره و خبر      گزارش      گزارش اکران      گزارش تولید      گفتگو      نظرسنجی      گالری عکس

[درباره ما]     [تماس با ما]     [صفحه اول]